حكيم زجاجى
1233
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به سلطان چنين گفت كاى پادشاه * ز تو يافتم اندر اين جاى راه چو در راه حق تيز بشتافتم * نعيم ابد من ز تو يافتم چو سلطان خبر يافت كان خيل شد * سوى آب جيحون گران سيل شد ز شهر صفاهان برون رفت شاه * بيامد به تبريز آن دينپناه ز تبريز سلطان به اخلاط رفت * سپه برد يكسر بدان راه تفت ببستند اخلاطيان در بر اوى * چو آهن در آن كار كردند روى يكى سال در بند اخلاط بود * ز تأثير گردنده چرخ كبود در آن شهر مردم به جان آمدند * ز جور فلك با فغان آمدند خليفه فرستاد نزديك شاه * به اسم شفاعت يكى نيكخواه كه برخيزد از شهر اخلاط زود * كه كار تو ز آنجا نخواهد گشود بگفت اين حكايت به نزد وزير * برآشفت از آن مرد تيرهضمير چنين گفت با ابن جوزى « 1 » جواب * كز آتش نشد گرم درياى آب جهان سربهسر ملك سلطان ماست * از اين زور و اقبال و مردى كهراست يكى گرد گويى كه باشد بگوى * كه آيد شود ز اين ميان ملكجوى به سلطان رسد ملك عالم تمام * كه او پادشاه است باكام و نام به جايى كه پيدا شود آفتاب * ستاره نهان گردد اندر سحاب گر از امر او سركشد شاه روم * گدازان شود همچو يك پاره موم چو اخلاط بستاند آن شهريار * به روم اندر آيد چو خرم بهار بگيرد چو صبح درخشنده شام * برآرد به خورشيد تابنده نام نه اشرف بماند به كيمل ( ؟ ) بهجاى * نه غازى كه مردى است با نام و راى چو بود اندر آن دولت ديرباز * نشيبى آن را نباشد فراز نبد مانده اقبال را قدر و زور * به كين بود با شاه ، بهرام و هور به درماندگى ابن جوزى ز جاى * درآمد به اسب اندرآورد پاى بشد پيش مستنصر اين بازگفت * دل كامران گشت با غصه جفت فرستاد حالى بريدى به شام * به نزديك كامل شه نيكنام
--> ( 1 ) به روايت ابن جوزى خليفه بغداد بنابر التماس اسماعيل سامانى بعضى از ولايات موروثى طاهر بن محمد را به وى بازگذاشت و . . . حبيب السير ، ج 2 ، ص 350 - 351 .